تاک عید وصال فلا تذق حز نلت خیر ریاض فنعم ما سکن
زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب دست نگر پا نگر دست بزن پا بکوب
مسخره باد گشت هر چه درختست و کشت و آنچ کشد سر ز باد خار بود خشک و چوب
هر چه ز اجزای تو رو ننهد سر کشد پای بزن بر سرش هین سر و پایش بکوب
چونک نخواهی رهید از دم هر گول گیر خاک کسی شو کز او چاره ندارد قلوب
312
به جان تو که مرو از میان کار مخسب ز عمر یک شب کم گیر و زنده دار مخسب
هزار شب تو برای هوای خود خفتی یکی شبی چه شود از برای یار مخسب
برای یار لطیفی که شب نمی خسبد موافقت کن و دل را بدو سپار مخسب
بترس از آن شب رنجوریی که تو تا روز فغان و یارب و یارب کنی به زار مخسب
شبی که مرگ بیاید قنق کرک گوید به حق تلخی آن شب که ره سپار مخسب
از آن زلازل هیبت که سنگ آب شود اگر تو سنگ نه ای آن به یاد آر مخسب
اگر چه زنگی شب سخت ساقی چستست مگیر جام وی و ترس از آن خمار مخسب
خدای گفت که شب دوستان نمی خسبند اگر خجل شده ای زین و شرمسار مخسب
بترس از آن شب سخت عظیم بی زنهار ذخیره ساز شبی را و زینهار مخسب
شنیده ای که مهان کام ها به شب یابند برای عشق شهنشاه کامیار مخسب
چو مغز خشک شود تازه مغزیت بخشد که جمله مغز شوی ای امیدوار مخسب
هزار بارت گفتم خموش و سودت نیست یکی بیار و عوض گیر صد هزار مخسب
313
رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب که ابر را عربان نام کرده اند رباب
چنانک ابر سقای گل و گلستانست رباب قوت ضمیرست و ساقی الباب
در آتشی بدمی شعله ها برافزود بجز غبار نخیزد چو دردمی به تراب
رباب دعوت بازست سوی شه بازآ به طبل باز نیاید به سوی شاه غراب
گشایش گره مشکلات عشاقست چو مشکلیش نباشد چه درخورست جواب
جواب مشکل حیوان گیاه آمد و کاه که تخم شهوت او شد خمیرمایه خواب
خر از کجا و دم عشق عیسوی ز کجا که این گشاد ندادش مفتح الابواب
که عشق خلعت جانست و طوق کرمنا برای ملک وصال و برای رفع حجاب
به بانگ او همه دل ها به یک مهم آیند ندای رب برهاند ز تفرقه ارباب
ز عشق کم گو با جسمیان که ایشان را وظیفه خوف و رجا آمد و ثواب و عقاب
وبلاگ كتابهاي مفيد:
http://kotob.blogsky.com/
314
تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب
ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم تو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسب
به جست و جوی وصالش چو آب می پویم تو را که غصه آن نیست کو کجاست بخسب
طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسب
صباح ماست صبوحش عشای ما عشوه ش تو را که رغبت لوت و غم عشاست بخسب
ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم تو را که بستر و همخوابه کیمیاست بخسب
چو مست هر طرفی می فتی و می خیزی که شب گذشت کنون نوبت دعاست بخسب
قضا چو خواب مرا بست ای جوان تو برو که خواب فوت شدت خواب را قضاست بخسب
برچسب:
نویسنده: hashem
تاريخ: پنجشنبه
2 خرداد
1392 ساعت: 20:51